این احتمالا بدترین پاییز بود... پاییز بود اما من هیچ چیز نفهمیده بودم از آن ...کسی چیزی گفته بود؟ چیزی گفته بود که من بی خبر بودم از آن ...من نشنیدم صدای کسی را ... ذهنم از آوایی پر بود ... همه حجم فصل ها او بود ... اما تو بودی تا به این قسمت زندگی رسیدم که هیچ چیز هیچ حجمی نداشت ... همه چیز اغراق محض بود ... حتی تو شاید... که هر چه حجم و فضا و صداست برده ای ... همه چیز با تو به خواب رفته .... تصویر تاری مانده برای نفس کشیدن ... و گذشته چیزی جز این نیست...جز نفسی که می آید و میرود... و گذشته منم که دلم بس تنگ است...
برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:31